الهی از یادگار فردی ماند و از عمر گذشته دردی ماند. از جسم پوسیده گردی و از حسرت آه سردی

 

الهی فراق کوه را هامون کند و هامون را  جیحون کند و جیحون را پر خون کند. دانی که با این دل ضعیف چون کند؟ه

الهی شراب شوق در جان منصور حلاج افزون شد. آن شراب در آن نگنجید به سر بیرون شد. ابلیس جرعه ای نیافت جاوید ملعون شد.و به جرعه ای از آن شراب اویس قرنی میمون شد.

 

+ نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 16:6 |
الهی از یادگار فردی ماند و از عمر گذشته دردی ماند. از جسم پوسیده گردی و از حسرت آه سردی

 

الهی فراق کوه را هامون کند و هامون را  جیحون کند و جیحون را پر خون کند. دانی که با این دل ضعیف چون کند؟ه

الهی شراب شوق در جان منصور حلاج افزون شد. آن شراب در آن نگنجید به سر بیرون شد. ابلیس جرعه ای نیافت جاوید ملعون شد.و به جرعه ای از آن شراب اویس قرنی میمون شد.

 

+ نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 16:5 |
وقتي که بهم مي رسيم ،3 نفريم ! ( من .تو. عشق ) ، از هم که جدا ميشيم 4 نفريم ! ( تو و تنهايي ، منو عذاب)

امروز روز آخر این وبلاگه

حدود یک سال ونیم نوشته

حدود یک سال ونیم خاطره

از همهء اونایی که وبلاگو خوندن متشکرم

دست همهء اونایی که نظر دادن درد نکنه

دست بهترین دوستم که نویسندهء مطالب وبلاگ بود((ا.ج)) درد نکنه

عزیزم همیشه تو زندگیت موفق باشی.

همتون رو به  خدا میسپارم.

برای این مهرداد همیشه ............................... دعا کنین

یا حق

فکرش و کن تمام خاطراتم همراه با مطالبم پاک شده

این انصافه

دوست دارم داد بزنم

چون تو دلم غوغاست

 دوست ندارم دیگه گریه کنم  چون بهانه اشکهام دیگه نیست

کجا هستند بیت شعرهایی که اشکهایم را نوازش میکرد کجا هستند خاطرات من ...........

+ نوشته شده توسط اعظم در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 18:13 |

 

 

 

آنچنان هم که می گويند دور نيست

گاهي چنان به من نزديكي

و گاهي چنان دور

كه محو بودنم در تو عجيب نيست

از دلم تا دلت راهي نيست

تو مرا بخواه

تا بداني فاصله ها بي معني است

 

 


خدا در هر لحظه امتحانت می کند

با خنده در امتحان شرکت کن

خیلی قشنگ است که او تو را لایق امتحان می داند

اما شتاب نکن

زیرا هر چه شتاب کنی ، هدفها دورتر می شوند

کسی که صبورانه سفر کند ، زودتر می رسد .

.

 

 ...

+ نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 16:56 |

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

 

کم که نه، هر روز کم کم مي خوريم

 

در ميان خلق سر در گم شدم

 

عاقبت آلوده ي مردم شدم

 

آب مي خواهم سرابم مي دهند

 

عشق مي خواهم عذابم مي دهند

 

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

 

آنچه در دل داشتم رو مي کنم

 

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

 

از چه بيدارم نکردي آفتاب

 

نيستم از مردم خنجر پرست

 

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 

بيگناهي بودم و دارم زدند

 

دشنه ي نامرد بر پشتم نشست

 

از غم نا مردمي پشتم شکست

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 

يک شبه بيداد آمد داد شد

 

عشق اخر تيشه زد بر ريشه ام

 

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

 

عشق اگر اين است، مرتد مي شوم

 

خوب اگر اين است، من بد مي شوم

 

بس کن اي دل نابساماني بس است

 

کافرم ديگر مسلماني بس است

 

من که با دريا تلاطم کرده ام

 

راه دريا را چرا گم کرده ام

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

 

من خودم خوش باورم گولم مزن

 

من نمي گويم که خاموشم نکن

 

من نمي گويم فراموشم نکن

 

من نمي گويم که با من يار باش

 

من نمي گويم مرا غمخوار باش

 

من نمي گويم، دگر گفتن بس است

 

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 

روزگارت بادشيرين شادباش

 

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 

آه در شهر شما ياري نبود

 

قصه هايم را خريداري نبود

 

واي رسم شهرتان بيداد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از درو ديوارتان خون ميچکد

 

خون من، فرهاد، مجنون، مي چکد

 

خسته ام از قصه هاي شومتان

 

خسته از همدردي مسمومتان

 

اين همه خنجر دل کس خون نشد

 

اين همه ليلي کسي مجنون نشد

 

آسمان خالي شد از فريادتان

 

بيستون از حسرت فرهادتان

 

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

 

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

 

عشق از من دور و پايم لنگ بود

 

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پايم بسته بود

 

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه

 

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

 

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه

 

هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه

 

هيچ کس چشمي برايم تر نکرد

 

هيچ کس يک روز با من سر نکرد

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 

هر که با ما بود از ما ميگريخت

 

چند روزيست که حالم ديدنيست

 

حال من از اين و آن پرسيدنيست

 

گاه گاهي بر زمين زل ميزنم

 

گاه بر حافظ تفأل ميزنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 

يک غزل آمد که حالم را گرفت

 

ما ز ياران چشم ياري داشتيم

 

خود غلط بود انچه مي پنداشتيم


 

هرصبح در افريقا که غزالهاازخواب بيدار مي شوندمي دانند که بايدتندتر ار تندترين شيرهابدوند.هرصبح که شيرهاازخواب بيدار مي شوندميدانندکه بايدتندتر ازتندترين غزالها بدوند.مهم نيست که شما شير هستيد يا غزال!مهم اين است که بدانيد هر صبح که خورشيد برمي ايد :بايد بهتر دويد


 

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند

روياهايش را آسمان پرستاره ناديده مي گيرد

و هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حركات نا كرده

اعتراف به عشق هاي نهان

و شگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو

و من

(از بيگل ماركوت - ترجمه احمد شاملو)

 

 

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 0:49 |
Luminous Roseکوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداستRotating Heartكبوتر عاشق

Rosebudولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!Rotating Heartكبوتر عاشق

Luminous Roseدوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنمRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusاشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفتRotating Heartكبوتر عاشق

Magnoliaکمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!Rotating Heartكبوتر عاشق

Royal Orchidآسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شدRotating Heartكبوتر عاشق

Ascrociحس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدندكبوتر عاشق

Lotusهمه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفتRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusخدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......Rotating Heartكبوتر عاشق

Lotusکاشکي که بارون بزنهRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusبه سقف و ايوون بزنهRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusکاشکي دلم پر بگيرهRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusشادي رو از سر بگيرهRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusکاش دوباره بارون بيادRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusرو تن ياس و نسترنRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusکاشکي بوي خدا بيادRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusتو کوچه و تو باغ منRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusکاش دوباره بارون بيادRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusاشک خدا رو ببوسم!Rotating Heartكبوتر عاشق

Lotusتا که دلم جون بگيرهRotating Heartكبوتر عاشق

Lotusاز غم دنيا.... نپوسم

 

+ نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 20:54 |

 

دور یا نزدیک

راهش می توانی خواند

هر چه را آغاز و پایانی است

حتی هر چه را آغاز و پایان نیست !

زندگی راهی است

از به دنیا آمدن تا مرگ

شاید مرگ هم راهی است!

راه ها را کوه ها و دره هایی هست

اما

هیچ نزهتگاه دشتی نیست

هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست

هیچ راه بازگشتی نیست

بی کران تا بی کران

امواج خاموش زمان جاری است

زیر پای رهروان

خوناب جان جاری است

آه

ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی

هیچ آیا یک قدم

دیگر توانی راند ؟

هیچ آیا یک نفس

دیگر توانی ماند ؟

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست

باز باید رفت

تا در تن توانی هست

باز باید رفت ...

راه باریک و افق تاریک

دور یا نزدیک!

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 19:49 |

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

 

 

 

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 19:38 |
روزگار من ...

خدایا چه سخت است تنهایی

و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن

بودنی که سخت تر از کویر است

 

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 19:32 |

عاقبت یک روز

می گریزم از فسون دیده تردید

می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

می روم تا ساحل خورشید

 

  

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 19:27 |

آموخته ام :

که فقط کافی نیست دیگران را ببخشم

بلکه

گاهی خود را نیز باید ببخشم !!!                                                                                

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 19:24 |

بوي گندم مال من

 هرچي که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من

هر چي مي کارم مال تو

اهل طاعوني اين قبيله ي مشرقي ام

تويي اون مسافر شيشه اي شهر فرنگ

 پوستم از جنس شبه

 پوست تو از مخمل سرخ

 رختم از تاول و تن پوش تو از پوست پلنگ

 بوي گندم مال من

هرچي که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من

هر چي مي کارم مال تو

نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم

 تو آخه مسافري خون رگ اينجا منم

تن من خاک منه

ساقه ي گندم تن تو

 تن ما تشنه ترين

تشنه ي يک قطره ي آب

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 15:26 |
 ستاره اه می کشد دلش هوار می کشد

      

                                            به خاطر دلی دگر کسی کنار می کشد

 

                     پرنده کوچ می کند درخت سکوت می کند

 

                                            به خاطر تبسمی خدا ظهور می کند

 

                     خدا کند شبی دگر کنار کلبه دلم

 

                                            خدا ظهور و عشق طلوع دیگری کند

      وقتی کسی شما عاشقانه دوست می دارد شیوه بیان اسم شما

             در صدای او متفاوت است و تو می دانی نامت در لبهای او

               

           ایمن است

 

 

            عشق یعنی ان هنگامی که برای خوردن غذا با کسی بیرون

 

              می روی و بیشتر چیپس خود را به او می دهی بدون انکه

              توقع متقابلی داشته باشی

 

 

          عشق ان چیزی است که در اوج خستگی لبخند را به لبانت

 

                  می اورد

 

 

           عشق یعنی ان زمانی که مامان برای بابا قهوه درست می کند

 

                و برای اطمینان خوبی طمعش کمی از ان را می نوشد

 

 

          عشق ان زمانی است که به شخصی می گویی از لبا سش

 

              خوشت امده و او از ان پس هر روز ان را می پوشد

 

 

          عشق یعنی ان زمانیکه مامان بهترین تکه مرغ را برای با با

 

              می گذارد 

 

                              

Arianphoto.blogfa.com

     عاشقی برای نا مه ای به عشق خود وقت صرف

                     می کند هر چه بر دلش گذشته است رنگ حرف

                     می کند اخرش تمام نامه را سفید می دهد

                                       

                                                   مثل برف می کند.

                                  

                                    

 

 

                  عاشقی تا دم سحر فقط درد و اه می کشد با بخار

                 شیشه یک نگاه می کشد عکس عشق خویش را

                 شکل ماه می کشد  

 

                                            اشتباه می کشد

 

                                

 

 

              پا به پای شمع عاشق تولدت دارم اب می شوم

 

                                          انتخاب می شوم.

 

                            

 

 

           عاشقی وقت قرمز تولدش شمع فوت می کند

           شمع طفلکی فقط سکوت می کند

 

                         

 

 

          برای کسی که حرف و سکوتش دوری و

          دیدارش ماندن و رفتن و پاسخ و اشاره اش

          یک سمفونی رویایی با تکنوازی هنرمندانه

          یک شب بارانیست چه می شود نواخت جز

 

                                              سکوت

 

                  

+ نوشته شده توسط اعظم در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 11:35 |
وقتی میدانیم که از زندگی چه میخواهیم و خود را آماده عمل میکنیم، باز هم مانعی برای عبور میبینیم و آن اراده خطر کردن است هر برنامه اقدام و عمل مخاطرات و هزینه های در بر دارد، اما این مخاطرات و هزینه ها به مراتب از مخاطرات و هزینه های بلند مدت راحت نشستن و کاری نکردن کمتر است. .پس باید برای رسیدن به موفقیت ریسک را پذیرفت 
+ نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 18:19 |
من دیدم تو را که

لبخند میزدی به احساس های من
من شنیدم
که
هزار بار می گفتی : دوستت دارم !!!!!!!!
من احساس کردم
کاملا احساس کردم
که
دست های لرزانم را گرفتی و.... تابستان شدم !!!!!!
من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم ....
من ...


این فلسفه بیدار شدن از خواب ، عجب مرا اذیت می کند !!!!!!!!!!!

می دانم که ناراحت ات کرده ام
می توانی دعوایم کنی
می توانی به احساسم سیلی بزنی
می توانی شعری را که برایت گفتم ، پاره کنی .
می توانی تا همیشه مرا چشم انتظار بازگشت ات بگذاری
.....
یک کار دیگر هم می توانی بکنی
می توانی لبخند بزنی

+ نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 18:16 |

آسمان زاده پرواز نگاه من وتوست

 حاصل بازي چشمان سياه من وتوست

 اينهمه سرخ در اين فصل تماشايي سرد

همه نفرين شده آتش آه من وتوست

 بار تنهايي ورسوايي وغم سنگين است

 گرچه سنگين تر از آن بار گناه من

هر زمان در طلب شادي بي مقداريم

عشق آنسوي طلب چشم براه من وتوست

 بي پناهيم و در اين گوشه دنيا لرزان

وادي سبز دعا باز پناه من وتوست

 امشب از دست خيال تو دلم مي گيرد

 چشم زيباي خدا محو نگاه من وتوست

 

+ نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 18:7 |

+ نوشته شده توسط اعظم در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:21 |

+ نوشته شده توسط اعظم در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:1 |

+ نوشته شده توسط اعظم در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 10:57 |

ساعت،بمان نرو

دیگر زمان زیادی نمانده است

باید کمی ستاره ببینم در آسمان

باید نهال خنده بکارم به روی لب

تا انتهای خط

راهی نمانده است

تیک تاک عمر من

آه ای دقیقه های عجول و فراری ام

رخصت نمی دهید؟

باید برای خنده بیابم بهانه ای

ای لحظه های عزیزم شما چرا

فرصت نمیدهید؟

بر من چه کارهای زیادی که نمانده است

زین خیل آرزوی فراوان دور دست

ناگه چه دیر شد

زین فرصتی که نمی آیدم به دست

ساعت ،تو را به جان عقربه هایت بمان، نرو

آیینه ،خنده های مرا از یاد برده است

باید دوباره بیابم نشان عشق

گویی که سالهاست

من با کسی ،نه

گویی که با خودم

من قهر بوده ام...

اینک من و دقایقی که پر از شاید و اگر

در انتظار چه ؟

خود نیز مانده ام!!

بی پرده با تو بگویم عزیز دل

باید شروع کنم

حتی اگر به آخر خط

هم رسیده ام

یک نقطه می نهم

اینک منم

بر پا و استوار

      در آغاز خط نو...

+ نوشته شده توسط اعظم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 17:37 |


Powered By
BLOGFA.COM


name="dk_linkbox" src="http://www.majid4u.mihanblog.com" width="400" height="200" scrolling="yes" marginwidth="1" marginheight="1" border="1" frameborder="1">